خاطرات حمید آرش آزاد،«تغذيهي رايگان» و باجبگيرها ...uf021 - تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 15:15
«مدير ـ آموزگار» دبستان روستايي شدم. هم كلاس پنجم ابتدايي را تدريس ميكردم و هم وظيفهي مدير، ناظم و دفتردار را بر عهده داشتم. علاوه بر اينها، مسئول خريد و توزيع «تغذيهي رايگان» هم بودم. براي هر دانشآموز 12 ريال در نظر گرفته شده بود كه يك ريال آن خرج كرايه ماشين و حمل بار ميشد و 11 ريال براي بچهها ميم...
خاطرات حمید آرش آزاد،بازگشت دوباره به تبريز و استخدام - تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 15:15
ميتوانستم صبحها، يكي ـ دو ساعت زودتر از خواب بيدار شوم و خودم را به بازار و سر كار قاليبافي برسانم. اما عصرها، رفتن از بازار به دانشگاه و بازگشت از آنجا به خانهام در خزانهي قلعه مرغي، كار خيلي مشكلي بود. به همين دليل، گاهي حتي نميتوانستم خودم را به جلسهي امتحاني هم برسانم و همين غيبتها موجب شدند سه ...
خاطرات حمید آرش آزاد، جوانان نسل دود و پپسي كولا ... - تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 15:15
چهار نفر خانم آموزگار داشتم كه همگي هم دخترهاي 18 تا 22 ساله بودند. سه نفر از اينها با چادرهاي معمولي به مدرسه ميآمدند و در آنجا هم يكيشان چادر و روسري را كنار ميگذاشت. يكي از دخترها هم اصولاً خودش را «امروزي» ميدانست و اهل چادر و روسري نبود.آن عده از جوانهاي روستايي كه براي چند ماه به تهران رفته و ...
خاطرات حمید آرش آزاد،رونق تئاتر در دانشگاه تبريز - تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 3:53
برايمان دو واحد آموزش نمايشنامهنويسي گذاشته بودند كه در اين كلاسها، استاد «خسرو حكيم رابط» تدريس ميكرد. اين استاد مسلم تئاتر، به آموزش سطحي كفايت نميكرد و از ما ميخواست كه به تئاتر برويم و نمايشنامهها را به نقد بكشيم.در آن روزها، نمايشهاي خيلي ارزشمندي را در تبريز به روي صحنه ميبردند كه بعضيها در خو...
خاطرات حمید آرش آزاد،دانشجوي مبارز؟uf021 - تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 3:53
«بهمن» بچهي شمال بود. بعد از تعطيلات عيد، او را در كلاس نديديم. آخرهاي ارديبهشتماه بود كه دوباره سروكلهاش پيدا شد. ولي اين بار خيلي فرق كرده بود.پيش از آن، در روز دانشجو و ساير اعتراضهاي دانشجويي، او را در ميان بچههاي معترض نديده بوديم. در هيچ تظاهراتي هم شركت نكرده بود. به همين دليل، زماني كه يكي ا...
خاطرات حمید آرش آزاد،شغل باباي دوست منuf021 - تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 3:53
«حاج حسن» مرد جهانديده و زرنگي بود. برادرش «حيدر» هم چيزي از او كم نداشت. اين دو نفر، حداقل از سال 1324 وارد فعاليتهاي سياسي شده و بارها به زندان با تبعيد رفته و در زمانهايي هم فراري شده بودند و در اين زندانها، تبعيدها و فرارها، شهرهاي زيادي را گشته و آدمهاي زيادي را شناخته بودند.يك روز «جواد» به دي...
خاطرات حمید آرش آزاد،دو دختر از يك محله و ...؟uf021 - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 12:07
بسياري وقتها بحثهايي پيش ميآمد كه كلاس درس مير اصلي خود را گم ميكرد و در راهي ديگر ميافتاد. سهم استاد «...» در اين ميان بيشتر از ديگران بود. گاهي تنها معني كردن يك واژه كافي بود تا او، ناخودآگاه و يا به طور آگاهانه، موضوع اصلي درس را رها بكند و به مسايل اجتماعي، انساني و عرفاني بپردازد كه اصولاً ربط...
خاطرات حمید آرش آزاد،لجبازيهاي دخترانه در دانشگاه - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 12:07
«شهلا» كشته مردهي خودنمايي بود. همكلاس ديگرمان «اختر» هم همين اخلاق را داشت، ولي معلوم نيست به چه دليلي اينها رو در روي هم قرار گرفته بودند و تلاش ميكردند همديگر را خراب بكنند و از رو ببرند.«شهلا» ميرفت و پرتترين و دورترين مغازههاي پارچهفروشي در بازار و خيابانها را ميگشت و پارچههايي ميخريد كه نظير آ...
خاطرات حمید آرش آزاد ؛ روزنامهی دیواری در مدرسه - تاریخ: 1402/1/6 ساعت: 19:18
راهنماییهای دو نفر از دبیرانمان، آقایان «ترابی» و «طاهری» تصمیم گرفتیم یک روزنامه دیواری تهیه بکنیم. البته اختلافها هم در همان آغاز کار شروع شدند. آقای ترابی مسایل اجتماعی و سیاسی را توصیه میکرد و آقای طاهری روی مطالب ادبی تأکید بیشتری داشت.هنوز شروع نکرده، من و یکی ـ دو نفر دیگر پیشنهاد کردیم نام ر...
خاطرات حمید آرش آزاد؛يك دوست اهل هيأتهاي حسيني - تاریخ: 1402/1/6 ساعت: 19:18
از «رحيم زارع ...» خيلي خوشم آمده بود. در جريان اعتصاب در كلاس هفتم، حدود 16 ضربه تركهي آلبالو را خورد و «ايوب حيدري» را لو نداد. خود من هم همين كار را كرده بودم. هر دو متولد يك سال و همقد بوديم. او در رياضيات خيلي قوي بود و من، ادبيات و عربي را خوب ميخواندم. به همديگر كمك هم ميكرديم. اما در طول سه ...
به مناسبت مهمانی افطار در منزل یکی از اقوام دندان روی جگر بگذار! شعر طنز حمید آرش آزاد - تاریخ: 1402/1/6 ساعت: 19:18
میزبانا! امشبی از دستِ مهمان غم مخورسر مده از دستِ ما، فریاد و افغان، غم مخورکاسهای شد واژگون، یا قاشقی دزدیده شدیا اگر در گوشهای، بشکست لیوان، غم مخورگر کسانی سوپ را جایِ مربا میخورندیا به جای آب، مینوشند «آیران»، غم مخورگر به غارت رفت مقداری ز کوکو یا کبابیا که شد تاراج نان و مرغ بریان، غم مخورروز...
نوروز آمد، خوش آمد!؟ شعر طنز حمید آرش آزاد - تاریخ: 1401/12/25 ساعت: 22:15
«ابر آزاري بر آمد، باد نوروزي وزيد»يعني: اي ياران! به راه افتاده باز عيد سعيدعيد امسال ما، صد و هفتاد تومان شد، بجنببايد اكنون تلفن همراه و بنز نو خريد!جا براي حاج فيروز و عمو نوروز نيستچون كه بيست و شش نفر مهمان ز شهرستان رسيدميهمانا! شربت و نوشابه مي خواهي چه كار؟آب سالم را بنوش و لعنتي بكن بريزيد...
آخير چَرشنبه... شعر طنز حميد آرشآزاد - تاریخ: 1401/12/25 ساعت: 22:15
«آخير چَرشنبه گلير، اي واي، آمان، اي واي، آمان!هامي دئيير: «فيشقا آلان، سنتور آلان، ميز قان آلان»!كارمند آيليق آليب، همدهكي بايرامليغينيييغيسان بير يئره، بئش يوز تومن اوْلمور هئچ، اينانبئش اوشاق، بيرده خانيم، بايراما پالتار ديلهييربيلمهييرلر بو پولا، هئچ فاطييا يوْخدور تومانپوستهنين هر دنهسي يوز توم...
در چهارشنبهسوري و عيد و فلان...! شعر طنز حميد آرشآزاد - تاریخ: 1401/12/25 ساعت: 22:15
ميپريم از رويِ آتش، پُرنشاط و شادمانسُرخياش از ما شود تا زرديِ ما هم از آناصلِ كاري سُرخي و زرديست، باقي را ولشبيخيالش گر بسوزد خشتك و پا و فلانتا كه گردد باز اين اقبال و بخت و غيره جاتچارشنبه ميپريم از رويِ يك آبِ رواننيست جايِ غصه و غم گر به جايِ بختهاباز گردد بندِ كفش و چيزِ ديگر ناگهاناز «تاناكو...
کُرنشی در پیشگاه یک «والنتاین» خودی / حمید آرش آزاد - تاریخ: 1401/12/6 ساعت: 17:06
عارفان راستین، از ابوسعید ابیالخیرگرفته تا مولوی و شیخشهابالدین سهروردی و دیگران «عشق» را نخستینآفریدهی حضرت باریتعالی شناخته و اصولاً اصلیترین هدف از آفرینش هستی راایجاد عشق و زنده نگاه داشتن آن از ازل تا ابد دانستهاند.اینان، آن «امانت» را که دشتها، کوهها، اقیانوسها، آسمانها و حتی ملایکخود را در کش...
(از روى دستِ سهراب سپهرى) زن ذليل! شعر طنز حمیدآرش آزاد - تاریخ: 1401/12/6 ساعت: 17:06
«كفش هايم كو؟» كت و شلوار كجاست؟ و چه مقدار از آن پول به جا مانده درونِ كيفم، از پىِ سركشى نيمه شبِ همسرِ محبوب به جيبِ بنده؟ ××× بايد اين نصفِ شبى، راه بيفتم، بروم. بايد از پنج چهار راه و دو ميدان، با همين پاىِ پياده، زودتر رد بشوم. نانوايى دور است، صفِ نان نيز، شلوغ. بنده بايد دو - سه تا نان بخرم،...
خيلى خيلى نوكرتم! شعر طنز حمیدآرش آزاد - تاریخ: 1401/12/6 ساعت: 17:06
تو را من دوست مىu200fدارم، چهل خروار ارادات دارم و پنجاه تُن اخلاص، عبيدم، چاكرم، عبدم، مريدم، نوكرم، اى دوست! نمك پروردهu200fام من، خانه زادم، خاكِ پا، آن هم به وجهى خاص! تو نور چشم من، هم طاقتِ زانوى من هستى، سراپا معرفت، لوطى گرى، درويشى و مردى. تو، خوش تيپى، رشيدى و چهار شانه، تمام قول و فعلت، م...
از روىِ دستِ سهراب سپهرى وعده u200fهايم كجاست؟! شعر طنز حمیدآرش آزاد - تاریخ: 1401/11/18 ساعت: 13:30
«كفش هايم كو؟» «بايد امشب بروم» به هواپيما بايد برسم. من به اقليمِ چاخانات سفر خواهم كرد، به گلستانِ شعاراتِ قشنگ، مرغزارِ وعده، باغِ حرف، من به اين جمله گذر خواهم كرد. وعده هايى، همه خرمن خرمن، حرفu200fهايى، همه دامن دامن خواهم چيد، كدخدا را كه - صد البتّه - خودم خواهم ديد! من چهل بارِ شتر وعده، چن...
از روىِ دستِ فريدون مشيرى تو برمىu200fگردى، امّا...؟! شعر طنز حمید آرش آزاد - تاریخ: 1401/11/18 ساعت: 13:30
تو روزى باز خواهى گشت و در اينجا، حسابى گريه خواهى كرد. خيالت مىu200fرسد حالا زرنگى كردى و رفتى؟! زن و فرزند را اينجا رها كردى، - به قولِ بعضى از ماها - «فرارِ مغزها» كردى؟! ××× تو در تايلند يا هر جاىِ شرقِ دور، تو در يونان و اسكاتلند، تو در مكزيك يا ايسلند، ژاپن، اسپانيا، قبرس، نيوزيلند، مراكش، مصر...
از روى دست سهراب سپهرى پس از باران؟! شعر طنز حمید آرش آزاد - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 15:28
«رختu200fها را بكنيم» «آب در يك قدمى جارىu200fست» ساعتى پيش، هوا «صاف - كمى ابرى» شد، پنج - شش قطرهu200fىِ باران به فلان جا باريد، و بلافاصله، سيلاب روان شد در شهر، و خيابان شد نهر! آرزو مىu200fكردى كه شود شهرِ تو دايم «آرام» آرزوى تو برآورده شد آرام آرام، شهر «آرام» شد، امّا تو بخوان «اقيانوس»! حال...