خاطرات حمید آرش آزاد،فراري دادن صاحبان سرمايهها از تبريز
-
تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 1:23
چهار برادر بودند و يك كارگاه نسبتاً بزرگ قاليبافي در تبريز داشتند. زماني كه بازار قالي رونق خوبي يافت، اينها فعاليت بيشتري كردند. كارخانه بزرگتر شد و قاليهاي معمولي بيكيفيت، جاي خود را به قاليهاي اعلا، با تار و پود ابريشمي دادند كه البته مساحت قاليها هم هر روز بزرگتر و بيشتر ميشد.آدمهاي باانصافي بود...
خاطرات حمید آرش آزاد،سعيد به جبهه ميرود...
-
تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 1:23
سعيد حدود پنج سال جوانتر از من و همسن و سال و همكلاسي دورهي دبستان برادر كوچكترم بود. او را از زماني ميشناختم كه در دبستان نوروز در محلهي كورهباشي در كلاس اول درس ميخواند. اما بعدها، به دليل دور افتادن از محله، ديگر او را نديدم.جنگ آغاز شده بود. جوانها، دسته دسته به جبههها ميشتافتند و عدهاي از آنان ...
خاطرات حمید آرش آزاد،اوضاع در كارگاه نان ماشيني
-
تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 11:22
دستگاههاي كارگاه نان ماشيني را از آلمان آورده بودند. چند نفر كارشناس نيز از آلمان آمده و همهي مسايل مربوط به كار با آن دستگاه را به افرادي از ستاد نان ياد داده بودند و در ضمن، كتابچهي رنگي و عكسدار راهنما هم در آن موجود بود.عيب بسياري از كلاسها و دورههاي آموزشي در كشور اين است كه در آنها، تعدادي از ...
خاطرات حمید آرش آزاد،شغلي در كارگاه نان ماشيني ...uf021
-
تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 11:22
رئيس ستاد نان نامهاي به دستم داد و گفت كه به كارگاه نان ماشيني معروف به «نصفراه» در خيابان «ژاله» بروم.رفتم و خودم را معرفي كردم و نامه را دادم. مدير كارگاه گفت كه بايد هر شب، دو ساعت بعد از نيمهشب سر كار خودم حاضر باشم، عنوان شغلم هم «نظافتچي» خواهد بود و بايد همه جا را مثل يك دسته گل تميز بكنم. بر...
خاطرات حمید آرش آزاد،بيچاره عيالوار بود و ...uf021؟
-
تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 11:22
يكي از معلمهايي كه در سالهاي گذشته به مدت شش سال همكار و دوست ما بود، به طور ناگهاني ترقي كرده و تبديل به يكي از مقامات مهم شهر شده بود.دوستاني كه وضع و گرفتاريهاي مرا ميديدند گفتند بهتر است پيش آن دوست و همكار سابق بروم و از او بخواهم كه مرا به جايي معرفي بكند كه كارش راحتتر از قاليبافي باشد. چون ب...
از روى دستِ احمد شاملو مردها و نيمكتu200fهاى پاركu200fها؟ شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 19:27
در اينجا چند تا «پارك» است، و در هر يك، هفشده نيمكتِ چوبين، و در هر نيمكت، دو يا سه تن مرد است. يكى پُرچانه و پُر حرف، يكى خاموش، و آن يك كاملاً بى حال و چُرت آگين! ××× از اين مردان، يكى گفته: «خانم! بالاىِ چشمت يك كمى ابروست»! و با اين اتهام سخت، خودش را كرده او، بدبخت. كنون از خانه اخراج است و جاي...
خاطرات حمید آرش آزاد،باز هم دعوا و قهر «مشامّد» با من
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 19:27
باز هم به محله رفتم. قهوهخانهي قديمي بسته بود. يكي از قهوهخانهها هم تبديل به مغازهي بقالي شده بود. «عبدالحسين خالا اوغلي» بعد از تعطيلي قهوهخانه، در يك توليدي كار ميكرد كه خودش هم در سرمايهاش شريك بود. از مشتريهايش هم كه براي شنيدن «رستمنامه» جمع ميشدند خبري نبود، زيرا كه ديگر تلويزيون مجالي به آن ق...
خاطرات حمید آرش آزاد،نمونههايي از فرصتطلبيها
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 19:27
نام و نامخانوادگياش، كاملاً معمولي بودند و هيچ ناهنجاري و ايرادي نداشتند، اما يك دفعه در اوايل دههي 50 نامخانوادگياش را به واژهاي تغيير داد كه آشكارا معناي «شاهپرستي» ميداد. براي شناساندن بيشتر خودش، يك كارت ويزيت عكسدار چاپ كرد و به هر كسي كه ميشناخت داد و همين عكس را در دانشكده و ميان همكلاسيها و ...
خاطرات حمید آرش آزاد،آموزگار به تبريز آمد
-
تاریخ: 1402/7/6 ساعت: 21:07
مدير مدرسه به اتاق معلمها آمد و در حالي كه بخشنامهي «محرمانه» را نشان ميداد، گفت: «ميدانيد كه من، هيچ چيزي را از شما پنهان نميكنم. اداره بخشنامهي محرمانه زده است كه البته شماها نبايد ميديديد ولي من آن را نشان ميدهم و ميگويم كه پاي زور و «ساواك» در ميان است و همگي بايد به استقبال «جمشيد آموزگار» بروي...
خاطرات حمید آرش آزاد،در دانشگاه و مدرسه
-
تاریخ: 1402/7/6 ساعت: 21:07
هر شهري براي شهيدان شهر پيش از خود قيام كرده، مراسم اربعين ميگرفت و قيام به همه جاي ايران رسيده بود. به آساني ميشد پيشبيني كرد كه اين نهضتها به آساني نخواهند خوابيد.در سطح جامعه و در كل، صحبتي از چپ و راست و سوسياليست و مذهبي نبود. اما در محيطهاي كوچك، صفبنديها آشكار ميشد و هر كسي بنابه عقايد يا منا...
خاطرات حمید آرش آزاد،شاه هم به تبريز آمد
-
تاریخ: 1402/7/6 ساعت: 21:07
در قيام 29 بهمن تبريز، مردم ساختمان «حزب رستاخيز» در بلوار منجم را آتش زده و ويران كرده بودند. در جريان سفر آموزگار به تبريز، يك نمايندهي تبريز در مجلس شوراي ملي كه ... «قوققي» نام داشت، با فريادي خيلي بلند به نخستوزير گفت كه مردم تبريز همگي تقاضا دارند شاهنشاه آريامهر (!) به تبريز تشريففرما بشوند!!...
رحمتلی اوستاد شهریارین اذنیایله دوْلارآباد خاطرهسی! شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 3:22
اولدوزلا ایشیم یوْخ سایارام بنده دوْلاری سایدیقجا توکهنمیر، گئنه اوْلموش گئجه، یاری«مستکبر» ایدیم، سوْنرا آدیم اوْلدو «مْرفّه» آد تعیین ائدیبلر داها «سرمایهگذار»یالبته منی چوْخلو حمایت ائلهین وار بوْل قدرتی، کئچگین سؤزو، هر امریده جارییوْخسول اورهیی سینسادا، سینسین، نه غمیم وار؟ قیمتلری برک ـ برک قو...
خاطرات حمید آرش آزاد،باز يك كنكور ديگر ...
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 3:22
نميخواستم تا سي سال به شغل آموزگاري در دبستان ادامه بدهم. درآمد معلمان اين مقطع تحصيلي خيلي كم بود. در صورت آموزگار ماندن، مجبور بودم بيشتر از پنج سال در روستاها تدريس كنم و بعد به سراسكند بيايم و بعد از آن هم معلوم نبود كي بتوانم به تبريز منتقل بشوم. مهمتر از اينها، حساب ميكردم و ميديدم كه در آرزوي...
خاطرات حمید آرش آزاد،انتقال به تبريز
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 3:22
در سراسر سال تحصيلي، حتي در فصل كاري كشاورزها كه از 60 نفر دانشآموز مدرسه كمتر از 20 نفرشان در مدرسه حاضر ميشدند، من نام يك نفر را هم به عنوان «غايب» به اداره رد نكرده بودم كه مبلغ مربوط به «تغذيهي رايگان» او را به اداره برگردانم. در موارد ديگر هم، هيچ باجي به كسي نداده بودم و از نظر رفتاري نيز، زيا...
خاطرات حمید آرش آزاد،حزب فراگير «رستاخيز ملي»؟uf021
-
تاریخ: 1402/6/2 ساعت: 22:07
راديو ـ ضبط ترانزيستوري داشتم، اما فقط بعضي نوارها را گوش ميكردم و كاري به كار راديو نداشتم. روزنامهاي هم در روستا نبود. به همين دليل از خبرهاي تازه اطلاعي نمييافتم.آن روز «مشهدي رسول» به مدرسه آمد. ادعا ميكرد كه براي پرسيدن وضع تحصيلي پسرش آمده است. اما در وسط صحبت، يك دفعه معناي واژهي «رستاخيز» را...
خاطرات حمید آرش آزاد،شجاعت ناشي از بيپولي؟uf021
-
تاریخ: 1402/6/2 ساعت: 22:07
روز پنجم بهمنماه بود. از تبريز ميآمدم كه به روستا بروم. در مينيبوس تبريز ـ سراسكند و در زمان حساب كردن كرايه بود كه متوجه شدم همهي پولهايم را در تبريز جا گذاشتهام و فقط ده تومان پول دارم كه شش تومان آن را هم بايد به عنوان كرايهي مينيبوس بدهم.پيش خودم حساب كردم و گفتم كه از سراسكند هم سوار ماشين جيپ ...
به مناسبت روز کارمند کارمند یاشاییشی! شعر طنز ملمع از حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1402/6/2 ساعت: 22:07
چیخاردینبندهنییاددان، چوخالمیشایشدهمشکل، ها…!«الا یا ایّهاالساقی! ادر کأساً وَ ناولها»ملامت ائتمهکی، من کارمند'>کارمند اوْلدوم جوانلیقدا«که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها»بیر آزجا آرتیراندا آیلیغا، تئز یازدی مطبوعات«نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها؟!»ایلی، باشدان- باشا، ازبسکی بایراملیق ...
او زنده است
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 16:33
سالهای سال با مطالعه آثاری از بزرگان طنز لذت می بردیم، می خندیدیم، شوخی می کردیم، کنایاتی می زدیم، از ابیات شعر در محاورات روزمره و در تقویت شوخ مزاجی استفاده می نمودیم. گاهی و مثلا ، کمی به وضعیت روزگار حاکم دخالت می دادیم. منظورم اینست که بیشتر آثار را با دیدگاهی از فنون ادبی و هنری و حتی جهت سرگر...
آرش طناز
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 16:33
سلطان عشق حقیقت حمید آرشآزادسردار جنگ خرافت حمید آرشآزادسرمایۀ صنع ادب ، اوج معرفتدیر اویتر شراب شهامت حمید آرشآزاداستار عیب جامعهنی برکنار ائدن شاعردوزگون صفاته علامت حمید آرشآزادطنز أدبله دوداقدا گولوش قویان طنّاز صاحب نفس سلامت حمید آرشآزادآداب شعره مالک اولان خوش قلم شاعراستاد فنّ بلاغت حمید آرش...
بیادآرش آزاد
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 16:33
اگربوداشعارطنز،بکرازومی شنیدیم اگربودشاداب وخندان پیش می تاختیم،اساساملت ماکمبوداخلاق وشادابی دارداززمین وزمان غم می بارد،ذهن راول می کنی سراغ نفرت وکینه ومنفی ها می رود،منفی بافی می کند.بهترین جنبش ،خیزش تغییرواصلاح آنست که بارقص وپایکوبی وبگوبخندصورت پذیرددرهمچوجنبش هاجای هنرمندان،شعراوطنزپردازانی...