بسات نيست؟! حميد آرش آزاد
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 8:55
اي دوست! نفس ميكشي آزاد، بسات نيست؟در خواب شود قلب تو گه شاد، بسات نيست؟تزويجِ مجدّد و موقّت كه شد آزادپولدار شود يك سره داماد، بسات نيست؟عمرت، چو تورّم، همه جا رو به ترقيستهفتادِ تو، حالا شده هشتاد، بسات نيست؟ميگفت نماينده: شود شهر تو آبادحالا كه شده خانهاش آباد، بسات نيست؟چون «بيد» شده قامتِ تو كو...
بيزده بئلهلريني سئوهريك شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 8:55
روْمانتيك ايك، بيزه جؤور ائتسه نازلي يار، سئوهريكتوتاندا، دوْوشانا تاي، قاچسا اوْل نيگار، سئوهريكبگنمهريك گؤزهلين ساغ – سلامت اوْلسا گؤزوباخاندا، تيرياكيلر تك اوْلا خمار، سئوهريكغريبه ملّتايك، اوْغلان! شعورلا يوْخ ايشيميزناغيللا شعره فقط وورغونوق، شعار سئوهريكدئسه خانيم بيزه: «جان!»، تئزجه مشتبه دوش...
ياواش- ياواش...! شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 8:55
قار ياغدي، قارغا ائيليري جؤولان ياواش'>ياواش- ياواشروزگار اسهنده، تيترهييري جان ياواش- ياواشيئل سسلهننده، سانكي عربديرع طبيل چاليرهر تيترهديكده، اوْينايير انسان ياواش- ياواشبيزلركي، يايدا پولسوز ايديك، دوْنموش ات يئديكدوْنموش يئيهك بو يوْلدا بادمجان، ياواش- ياواشچوْخ غصّه ائتمه، يايدا اگر دريا گؤرمه...
حسرت تزه لندي شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1403/1/26 ساعت: 22:01
شكر آللاها، ياز گلدي، طبيعت تزه لنديداغ- داش دا اولان حسن و طراوت تزه لنديائل، بير- بيري نين ائولرينه حمله گتيرديبايرام گوروشو اولدو، زيارت تزه لنديآجيل تالانيب، مئيوه لرين باغري سوكولدوهر بير ائوه گئتديكده بو غارت تزه لنديبدبخت آتانين وار- يوخو بايرامليغا گئتديپول سوز- پاراسيز قالدي، مصيبت تزه لندي...
باز باران...! شعري طنز حميد آرش آزاد
-
تاریخ: 1403/1/26 ساعت: 22:01
باز باران، موذيانهبا گِل و لايِ فراوانميچكد از سقفِ خانه«يادم آرد روزِ باران»زحمتِ فتّ و فراوانآن همه سگدو زدن در خانهي مستأجريمان«تندرِ غرّان، خروشان»«پاره ميكرد ابرها را»آبهاي هفت دريا جمع ميشدرويِ بامِ خانهي مابنده و آبجي منوّرمثلِ موشِ آب كشيدهميدويديم اين ور، آن ورتويِ منزل شد نمايانديگ و تشت و...
يك كمي هم بيشتر! شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1402/11/30 ساعت: 19:20
دلبرّ من هست جانان، يك كمي هم بيشترميكنم قربانِ او، جان، يك كمي هم بيشترتا هفشده دست رختِ نو براي خود خَرَدبنده را ميسازد عريان، يك، كمي هم بيشترچون كه ميخواهد كند از حقِّ زن دايم دفاعميكشد هر روز قليان، يك كمي هم بيشترآخرِ هر ماه، وقتي بنده ميگيرم حقوقميشود يك روزه خندان، يك كمي هم بيشترروزِ بعدش، ...
خيلي خيلي يواشكي...! شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1402/11/30 ساعت: 19:20
روزي كه آمديم به دنيا يواشكيدر خانه بود غلغله بر پا، يواشكيميزيستيم در دو اتاقِ اجارهايما نيز آمديم همان جا، يواشكيچون نرخ آرد و آب و شكر بود «واقعي»!مادر «كاچي» نكرد مهيّا، يواشكيبا اين اميدِ خام كه شيرين كند دهانتكرار كرد واژهاي «حلوا» يواشكي«غير مجاز» بود چون آواز مادرمخواند از برايِ بندهي تنها، ...
باور كنيد! شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1402/11/2 ساعت: 13:15
يارِ من، گاهي محبّت ميكند، باور كنيدبنده را غرقِ خجالت ميكند، باور كنيداز حقوقم، پولِ توجيبي به مخلص چون دهدصحبت از سهمِ عدالت ميكند، باور كنيدچون هدفمند است هم صبحانه، هم ناهار و شاممختصر ناني كرامت ميكند، باور كنيدبهر قبضِ تلفن و گاز و فلان و فاضلابجيب ما را پاك غارت ميكند، باور كنيدتا كشاند بنده ...
خاطرات حمید آرش آزاد،باز گذاشتن دست افراد در سوءاستفاده و ...؟uf021
-
تاریخ: 1402/11/2 ساعت: 13:15
شنيديم كه يكي از كاركنان با سابقهي روزنامه ميخواهد همكارياش را قطع بكند و برود.فرداي آن روز، من را به اتاق آقاي مدير خواستند. رفتم و ديدم كه آن همكار و مدير روزنامه در اتاق حضور دارند. آقاي مدير به من دستور داد: «ببينيد آقاي «...» چه ميگويد و عين گفتههايش را در يك صفحه كاغذ تميز بنويسيد.»آن همكار گف...
خاطرات حمید آرش آزاد،خانم مدير «ضدمرد»؟uf021
-
تاریخ: 1402/11/2 ساعت: 13:15
خانمي كه تنها در يك دورهي مقدماتي 15 روزهي آموزش روزنامهنگاري شركت كرده بود و به غير از اين، هيچ تجربهي عملي در روزنامهنگاري و مديريت نداشت، يك دفعه آمد و به عنوان «مدير داخلي» معرفي شد.اين دوشيزه خانم، اعتقاد عجيبي به قاطعيت داشت، ولي به دليل جوان و بيتجربگي، تفاوت ميان «قاطعيت» و «قاتليت» را نميدا...
خاطرات حمید آرش آزاد،عاليترين محقق تاريخ
-
تاریخ: 1402/10/17 ساعت: 16:29
فردي به دفتر روزنامه رفتوآمد ميكرد كه در سالهاي پيش از پيروزي انقلاب، خدمتگزار مدرسهها بود.اين آدم ضمن كار، به تحصيل شبانه هم ميپرداخت و بعدها توانسته بود دورهي راهنمايي را بخواند و مدرك «سيكل» بگيرد. در وسطهاي سال 58 بود كه اين شخص يك دفعه ريش گذاشت، اوركت پوشيد، تسبيح به دست گرفت و يك انقلابي دوآت...
سسلر...، نه سسلر؟! شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1402/10/17 ساعت: 16:29
صبح اوْلدو، هر طرفدن اوجالدي دوكان سسيخيردا چؤرهك آلان سسي، شلغم ساتان سسيگوپ- گوپ گورولدايير گئنه يوزلر بلندگوهر بير وانئت وئرير بئش- اوْن- ايرمي دوكان سسيائوده قادين ياتيب، سماوار ايشلهمير هلهگلسه گون اوْرتا، قوْوزاناجاق استكان سسييوْخسول ائوينده عشق لال اوْلموش، سسي باتيبآنجاق سكوت دا يوْخدور، او...
خاطرات حمید آرش آزاد،محاسبه شاعر «نورچشمي» با تلويزيون باكو
-
تاریخ: 1402/10/17 ساعت: 16:29
جمهوري آذربايجان تازه به استقلال رسده بود. كشوري كه اكثريت مردم آن مسلمان و شيعيمذهب بودند و نيز با درصد بسيار بالايي از مردمان ايران، به خصوص شمالغرب كشور، زبان و فرهنگ مشترك داشت.طبيعي است كه در چنين شرايطي، رابطهها و رفتوآمدها بسيار ميشود و اهالي فرهنگ، شعر، ادب و هنر، بيشتر به رفتوآمد و ارتباط ف...
خاطرات حمید آرش آزاد،كسي ما را تحويل نميگيرد؟uf021
-
تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 15:54
شور و شوق عجيبي داشتم. كارهاي محول شده به من را كه بيشتر به درد پر كردن صفحهها و جلوگيري از غلطهاي تايپي بود انجام ميدادم و در اوقات فراغت گاهگاهي در دفتر روزنامه و خانه، شعرهاي تركي آذربايجاني و فارسي ـ كه هنوز غزلهاي عاشقانه و به خيال خودم «عارفانه» بودند و كمي هم بار اجتماعي داشتند ـ ميسرودم و گا...
خاطرات حمید آرش آزاد،هول هليم و افتادن در ديگ ...uf021؟
-
تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 15:54
من، براي چندين سال، تعريفهاي زيادي در مورد آن روزنامه شنيده بودم. به خصوص كه بعضي از كساني كه روزنامه را زياد تعريف ميكردند از بهترين روشنفكران تبريزي و چند نفرشان هم از دوستان نزديك خودم بودند كه به آنان اعتماد داشتم.ولي مثل اينكه اين بار از هول هليم، توي ديگ افتاده بودم. براي اينكه مدير اصلي روزنا...
خاطرات حمید آرش آزاد،خانم دكتر و آقاي دكتر نويسنده؟uf021
-
تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 15:54
يك گوني پر از «مطلب» به دفتر روزنامه رسيده بود. مدير روزنامه هر روز يكي از مطالب را به من ميداد كه بعد از بررسي و ويرايش، به ماشيننويسها تحويل بدهم كه چاپ بشود. همهي مطالب مربوط به تحقيقات ادبي و مسايل گوناگون مربوط به علوم انساني بود كه بيشتر آنها روي كاغذهاي «گلاسور» نوشته شده بود. بعضي از آنها «م...
خاطرات حمید آرش آزاد،تبليغات به سود شاه؟uf021
-
تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 6:30
شب را در خانهي يكي از فاميلها در خانههاي سازماني راهآهن ميهمان بوديم. صبح زود سوار اتوبوس شدم كه خودم را به ميدان ترمينال سابق و ابتداي گجيل برسانم و سر كار بروم. بستهي ناهارم را همراه داشتم لباسهايم خيلي ساده و معمولي بود.در همان اولين ايستگاه، جواني كنار من نشست. نگاهي به سر تا پايم كرد و در مورد ...
خاطرات حمید آرش آزاد،تركيهايها در هتل
-
تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 6:30
بسياري از ايرانيهايي كه به تركيه رفته و برگشتهاند و يا در خود ايران آنها را ديدهاند، عقيده دارند كه مردمان تركيه، انسانهايي فقير، بيفرهنگ، عقبمانده و خشن هستند و يا لااقل تا ده ـ پانزده سال پيش چنين بودهاند!اين سوءتفاهم از آنجا ناشي شده بود كه بيشتر ايرانيها، مردمان بخشهاي شرقي و در واقع كردهاي تركي...
از روى دست فريدون مشيرى تو بمان و تو بمك! شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 6:30
«همه مىu200fپرسند»: «چيست در زمزمهu200fىِ مبهم آب؟» چيست در داخلِ يخچالِ تُهى؟ چيست در سيمِ كجِ داخلِ لامپِ خاموش؟ چيست در برفكِ تكرارىِ اين ده اينچى؟ چيست در گوشىِ تلفن آخر؟ چيست در غيره و ذالك، اخوى؟ «كه تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مىu200fنگرى؟» ××× من به آن آب نمىu200fانديشم كه پس از شُل شدن...
تو هم بعu200fله!؟ شعر طنز حمید آرش آزاد
-
تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 1:23
به كوى يار وزيدى، صبا! تو هم بعu200fله؟! ز دور ديد زدى، ناقلا! تو هم بعu200fله؟! يواشكى ز كنارم گذشتى و ديدم شده ز پول تهى جيب ما، تو هم بعu200fله؟! ز نخل مردم دزديدهu200fاى بسى خرما كنون زنى دم از عشق خدا، تو هم بعu200fله؟! تو اى كه نان همه خلق كردهu200fاى آجر چگونه پس شدهu200fاى نانوا؟ تو هم بعu20...