به كوى يار وزيدى، صبا! تو هم بع له؟!
ز دور ديد زدى، ناقلا! تو هم بع له؟!
يواشكى ز كنارم گذشتى و ديدم
شده ز پول تهى جيب ما، تو هم بع له؟!
ز نخل مردم دزديده اى بسى خرما
كنون زنى دم از عشق خدا، تو هم بع له؟!
تو اى كه نان همه خلق كرده اى آجر
چگونه پس شده اى نانوا؟ تو هم بع له؟!
دم خروس به زير قباى تو پيداست
قسم چگونه خورى بى حيا؟ تو هم بع له؟!
چو شور ظلم به اين بى نوا در آوردى
دگر چه حاجت شور و نوا؟ تو هم بع له؟!
شعار مى دهى اكنون به نفع محرومان
به صوت خوب و بلند و رسا، تو هم بع له؟!
به فكر مردم و شغل و رفاهشان هستى!
كه حقّ آنان گردد ادا؟ تو هم بع له؟!
تو «راست» بودى و مرغت هميشه يك پا داشت
در اين دو سال شدى چپ نما، تو هم بع له؟!
هميشه مال يتيمان، تو كوفت مى كردى
بر ايشان دهى اكنون قاقا، تو هم بع له؟!
يواش! تند نرو! چون كه مردم هشيارند
همه بگويند با يك صدا: «تو هم بع له؟!»
به طنز دست زرنگان چو رو كند «آرش»
به او بگو كه: دو صد مرحبا! تو هم بع له؟!
برچسب:
نویسنده: یونا مهدوی