خرید بک لینک

دلِ وامانده من، باز هم زار و پريشان شد

پريد از سينه بيرون، راهيِ دشت و بيابان شد

معطل ماند چون در پستخانه نامهي دلدار

پس از ده سال، آخر سرگروه نااميدان شد

ز وامِ ازدواجِ بانكها خيري نديد اين دل

اسيرِ يك رباخوارِ حريصِ نامسلمان شد

وزيرِ مسكن از بس وعده داد و پشتِ گوش انداخت

در آخر چادري قسطي خريد و پاك ويلان شد

شعار و وعدهي خالي ز بس باريد بر فرقش

كه بيچاره ز باران آرزو كردن پشيمان شد

سمينار و سخنراني و اجلاس و فلان ـ بسيار

برايش برق و آب و تلفن و دارو و درمان شد!

رفيقانِ زرنگش بنز و كاديلاك چاپيدند

وليكن عمرِ او در حسرتِ يك كهنه پيكان شد

به دنبال عتيقه، دوستانش كوهها گندند

ولي اين پخمه ـ چون فرهاد ـ كارش كندنِ جان شد

قصيدهسازها عمري ز نقره ديگدان كردند

ولي او چون باباطاهر ـ دو بيتي گفت و عريان شد

خلاصه، اين دلِ پخمه، پس از پنجاه و اندي سال

به درسِ زيركي مردود و، اخراج از دبستان شد

برچسب: نویسنده: یونا مهدوی تاريخ: دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت: 9:43

صفحه بندی