جانا! دل من بهر تو تنگ است، مگر نه!
اما دل تو، پارهي سنگ است، مگر نه؟
بين من و تو، هست شباهت چه فراوان!
قلبِ من و، روپوش تو تنگ است، مگر نه؟
هم بنده مدرنيزه شدم، هم تو، هم عزيزم!
هنگام عوض كردن رنگ است، مگر نه؟
ابروي تو، يك روز «كمان» بو و هلالي
چون شد مترقّي، چون «تفنگ» است، مگر نه؟
مژگان سياه تو، صفي بود ز «ناوك»
حالا چو قطاري ز «فشنگ» است، مگر نه؟
آن روز، مكان تو، خرابات مغان بود
اينك به كافي شاپ فرنگ است، مگر نه؟
آن بادهي گلگون و مي ناب، كجا رفت؟
پس نوبت «ال. اس. دي» و «بنگ» است، مگر نه؟
آن وقت، بُت سادهي ما بودي و بيرنگ
امروزه، سرا پايِ تو رنگ است، مگر نه؟
يك روز «فضولي» شد و «حافظ» به تو عاشق
امروز، فلان هيز و دبنگ است، مگر نه؟
آنان، چه غزلهاي دلآويز سرودند
امروزه ولي چرت و جفنگ است، مگرنه؟
با اين همه، تو ميشوي اين سان خوش و شنگول
تعريف و تملق چه قشنگ است؟! مگر نه؟
امروزه، غزل گشته به شدّت قر و قاتي
مانند «شتر- گاو- پلنگ» است، مگر نه؟
عشق تو هم، آن وقت اگر راحت جان بود
اينك به مَثَل، «چيز» و «سرنگ» است، مگر نه؟
معشوقه و عاشق، به مثل، ديگ و چغندر
باباند به هم، جاي درنگ است، مگر نه؟
«آرش»، غزلي خوب برايت نسروده
چون ذوق و سوادش همه لنگ است، مگر نه؟
برچسب:
نویسنده: یونا مهدوی