بنده فقط شاعرم، شاهد و دلبر كجاست؟
ذوق و قريحه چه شد؟ دستك و دفتر كجاست؟
عقدهي «حافظ» شدن، سخت مرا ميكشد
«شاخه نباتِ» عزيز، باده و ساغر كجاست؟
حال كه در شاعري، عذر مرا خواستيد
زود نشانم دهيد، حرفهي ديگر كجاست؟
شوق هنرپيشگي، كرده مرا «عشقِ فيلم»
چاقويِ زنجاني و شاپقا و خنجر كجاست؟
پاشنهي كفش را ميكشد انگشتِ من
آدرسِ گرمابه و خانهي «قيصر» كجاست؟
گر بشوم «فوتباليست»، بر همه گل ميزنم
مانده بدانم فقط، سايهي داور كجاست؟
گر كه بگيرد خطا، يا كه دهد كارت زرد
زود كنم داد و قال: «شيرِ سماور كجاست؟!»
كاش كه دلالي و تاجريام شغل بود
چين به كجا واقع است؟ كشتي و بندر كجاست؟
مدرك جعلي دهيد، تايپ به خط لاتين
مُهر، خودم ميزنم، شيشتهي جوهر كجاست؟
ميشوم آن گه وزير، يا كه معاون – فلان
از منِ خدمتگزار، آدمِ بهتر كجاست؟!
ميزنم هر هفته من، سر به برادر «چاوز»
تا كه نگويد: «پس اين جانِ برادر كجاست؟!»
هفتهي بعدش، «هوگو» گر نزند سر به ما
پيشِ خودم گويم: «اين، مردِ دلاور كجاست؟!»
چون كه بيايد، كنم بنده از او پيشواز
ضمنِ گلايه كه: «پس بچه و همسر كجاست؟!»
بر لُپِ چپ ميزنم چند ماچِ آبدار
بعد، كنم فكر كه، آن لُپِ ديگر كجاست؟
چون كه به هر كشورِ خرده و ريز عاشقم
ميكنم از او سؤال: «كشورِ ديگر كجاست؟»
«آرش»! از اين فكرها گر بكني بيشتر
خلق بپرسد: «در او، مغز كجا؟ سر كجاست؟!»
برچسب:
نویسنده: یونا مهدوی