
به سانِ رهنوردانى كه هر دو چشمu200fشان بستهu200fست، در آن ديجور اتاق پنج درسه، راه مىu200fپويم، و بعد از رفتن اين برقِ لاكردار، ميانِ ظلمتِ مطلق، منِ بدبخت، يك كبريت مىu200fجويم، نه ره پيداست، و نه يك كورسو، حتّى. نخستين گام: صداىِ جيغِ «كبرى» مىu200fخراشد گوشِ مخلص را: «بابا! آرام! له شد پاىِ من، مُردم، نمىu200fبينى مگر زخمىu200fست پاىِ من؟!» و از آن سو، صداى مادرش: «كورى مگر، اى مرد؟! تو، پاىِ بچّه را با آن بزرگى هم نمىu200fبينى؟!» و من حيران، از اين كه، پاىِ بچّه شد «بزرگ» امشب؟! به گامِ دوّمم، فرياد «اكبر» مىu200fرسد بر گوش: «بابا! اين آلبوم زيباىِ من، برگ چغندر نيست! چرا آن را لگد كردى؟!» و فريا...
ادامه مطلب
«سلامت را نمىu200fخواهند پاسخ گفت» سرها سخت مشغول است «وگر دستِ محبّت سوىِ كس يازى» به اكراهِ فراوان دست بر مىu200fدارد از رايانه و ماشين حساب و چُرتكه و غيره، كه فكرش پهلوىِ پول است! ××× رفيقا، نازنينا، اى پدرجانا! رسيده فصلِ تابستان و وقتِ «ثبتِ نام» آمد مديرانِ عزيز و پُر تلاش و سختكوش نوعى از برخى مدارس را زمانِ كوششِ جدّى شد و ايّام تقريباً به كام آمد! به «غير انتفاعى» سخت مىu200fكوشد مدير اينك و توىِ گاو صندوقu200fاش ترافيكى سترگ و سخت سنگين است از دستِ هزاران، صد هزاران قطعهu200fها از اسكناس و چك! ××× و در اين سوى، يك خانه دگر از فرش و مبل و كاسه، من...
ادامه مطلب