از روىِ دست سهراب سپهرى از شهر فرار بكنيم! شعر طنز حمید آرش آزاد

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

شهر را ول بكنيم.

 «در فرو دست انگار» اتوبوسِ واحد مى ‏آيد.

 يا كه ده لاستيك را، با هم آتش زده ‏اند.

 هر چه هست،

                دودِ غليظى برپاست!

  شهر را ول بكينم،

 «شايد اين آب»كه در لوله كمى هست روان

 توىِ يك خانه ‏ىِ ويلايى در آن سرِ شهر،

 پُر كند داخلِ استخرى را،

 يا بشويد تنِ يك بنزِ مدل بالا را!

  يك زنِ چادرى

 آمد تهِ صف،

 همرهِ لشكرى از كور و كچل، ريز و درشت،

 شايد اين‏ها، همگى، بچه‏ هايش هستند،

 صفِ نان چند برابر شده است!

 چه شلوغ است اين شهر،

 چه پُر از داد و فغان، نعره‏ ىِ بوق است اين شهر!

 «مردمِ بالا دست»، چه زرنگ‏اند و بلا

 روستاشان همه خلوت، همه بى دود.

 «من نديدم دهشان»

 «بى گمان» يك نفر نيست در آن،

 همگى، كوچ كردند به شهر!

  «بى گمان، در دهِ بالا دست» خانه ‏ىِ خالى هست

 «مردمش مى ‏دانند» كه «كوپن» مى ‏سوزد،

 بى گمان مى ‏دانند، كه «بُن» سوخته چيزِ خوبى ‏ست!

 توىِ سيگارِ قاچاق، چه درآمدها هست!

  «اهلِ ده با خبرند»

 كه در اين شهر مديرِ يك «آژانسِ مسكن»

 گاو صندوقِ بزرگ و پُر پولى دارد،

 ... كه در اين شهر، خريدارِ دومن «نان خشك»

 قدرِ ده مردِ ليسانسيّه درآمد دارد،

 پول چيز خوبى ‏ست، «اهلُ ده باخبرند»!

  «چه دهى بايد باشد»

 «كوچه باغش پُرِ موسيقى باد!»

 مردمانش همه در حاشيه ‏هاى شهرند،

 خانه هاشان - در ده - خالى‏ ست!

 فرصتُ خوبى شد،

 پس بيا ما به همان ده برويم،

 شهر را ول بكينم!

 

 

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:18

close
تبلیغات در اینترنت