باز باران...! شعر از طنز حمید آرش آزاد

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

باز باران، موذيانه

با گِل و لايِ فراوان

مي‌چكد از سقفِ خانه

«يادم آرد روزِ باران»

زحمتِ فتّ و فراوان

آن همه سگدو زدن در خانه‌ي مستأجري‌مان

«تندرِ غرّان، خروشان»

«پاره مي‌كرد ابرها را»

آب‌هاي هفت دريا جمع مي‌شد

رويِ بامِ خانه‌ي ما

بنده و آبجي منوّر

مثلِ موشِ آب كشيده

مي‌دويديم اين ور، آن ور

تويِ منزل شد نمايان

ديگ و تشت و آفتابه

كاسه و بُشقاب و تابه

قطره‌هاي آب، رويِ زيلويِ فرسوده‌ي ما

«رفته رفته گشت دريا»

«تويِ اين دريايِ غرّان»

خانه‌اي وارونه پيدا!

ساعتي ديگر كه باران قطع شد در آسمان‌ها

باز هم از رو نمي‌رفت، سقفِ بالايِ سر ما

اين زمان ديدم كه بابا

لحظه‌اي از خشم خنديد

رو به سويِ سقفِ خانه كرد و غرّيد:

من نمي‌گويم كه رويِ كلّه‌ي ما، سايبان باش

لااقل مانندِ سقفِ آسمان باش!

 

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 16:23

close
تبلیغات در اینترنت