از روى دست فريدون مشيرى دلم مى‏خواست...! شعر طنز حمید آرش آزاد

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

  فلانى روىِ مبلِ خود نشسته

 در اتاقى نسبتاً تاريك،

 و بس انديشه آلود است از اين كه

 دوباره انتخابات است و فصلش مى‏شود نزديك.

 و او اكنون فشار آلوده كرده

                گيجگاه و كلّه‏ى خود را،

 ز هر سو، با چهار انگشتِ بس باريك،

 «و اينك از ته دل، يك «دلم مى‏خواست» مى‏گويد»:

  - دلم مى‏خواست

             اين مردم

 طرفدارِ «حقوقِ» بيشتر بهرِ «بشر» بودند،

 )بشرتر از من، البتّه كسى در اين حوالى نيست(!

 كمى هم بيشتر ترسنده از توپ و تشر بودند!

 «نظارت» گرچه «استصوابى» است و بابِ ميل من،

 ولى، اى كاش از اين بيشتر مى‏بود،

 و در پايان آن هم چند تا پسوندِ «تر» مى‏بود!

 دلم مى‏خواست

 ماشينِ «جناحِ چپ» دمر مى‏شد،

 و «اصلاحات» - مانند عموجانِ عزيز من -

 دچار «آرتروز» در گردن و پا و كمر مى‏شد.

 و خيلى بس پكر مى‏شد!

 - دلم مى‏خواست

  «شوراىِ نگهبان» توىِ هر كوچه و هر خانه،

 علم مى‏كرد يك دفتر،

 و با ردِّ «صلاحيّت» از اين چپ‏ها،

 تمامِ رأى‏ها را مى‏نمود ابتر!

  - دلم مى‏خواست

 صدى هشتادِ اين مردم،

 به روزِ رأى‏گيرى، خواب مى‏ماندند،

 و فردايش.

 از آن سيماىِ خوب و نازنين ما،

 فقط نام من و ياران خوبم را

 به عنوان نماينده،

 هزاران بار مى‏خواندند!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:38  توسط حميدآرش آزاد  | 
فريدون,مشيرى,مىخواست,حمید,آزاد,...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:13

close
تبلیغات در اینترنت